تبليغاتX
روزهاي ناب ، يادهاي نيك

روزهاي ناب ، يادهاي نيك

امروز 25 فروردين، سالروز شهادت شهيد عزيز و بزرگوار، اسماعيل هاديان است.

اين‌كه هر سال تنها يك روز به ياد شهيدان باشيم و نامي از آن‌ها ببريم و بعد در تمام طول سال، نشان چنداني از روش و منش اين عزيزان در گفتار و رفتار ما به‌چشم نيايد، انسان را نگران مي‌كند.

خدا نكند هر بار كه سالگرد عروج يكي از شهيدان ما را به‌خود مي‌آورد، چشم باز كنيم و ببينيم چند گام از ميراث و آرمان آن قله‌هاي ايثار و اخلاق دور افتاده و فاصله گرفته‌ايم.

اسماعيل و مجتبي و محمدمراد و محمدعلیم و حسين‌قلي و هزاران عزيز ديگر از چرب و شيرين دنيا گذشتند و جان شيرين بر سر پيمان حق گذاشتند.

آن‌ها رفتند تا عزت و اخلاق بماند؛

تا دروغ و تظاهر جايي در اين سرزمين نداشته باشد و راستي و بردباري بر زندگي ما سايه افكند.

همه‌ي آن‌چه شهيدان را به آن جايگاه والا رساند اخلاق بود و تمام آن‌چه امروز به‌ما و جامعه و نظام ما ارزش و محتوا مي‌بخشد، باز هم اخلاق است.

در غياب پاي‌بندي به اصول اخلاقي و بدون توجه به جايگاه و كرامت انسان، نه پيشرفت علمي به‌كار ما خواهد آمد نه دانش هسته‌اي و نه صنعت ملي.

و جامعه و مسئولان اگر مقيد به‌ اخلاق و تقوي نباشند، نه مشكلات فراوان ما چاره‌اي خواهد داشت و نه دردهاي بي‌پايان ما درمان خواهد شد.

روشني آينده را اگر مي‌خواهيم،

بايد از ميراث پربار گذشته‌اي توشه برگيريم كه معطر از رايحه‌ي صداقت و بردباري و بزرگ‌منشي شهيدان است.

 نام نيك همه‌ي شهيدان، از جمله اسماعيل هاديان،

در دل و جان ما جاودان !

و بر صفحه‌ي روزگار، ماندگار باد.

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 12:53 توسط كورش هاديان|

اسفند 65 براي گذراندن يك دوره‌ي آموزشي يك‌ماهه به پادگان شهيد تجلايي در نزديكي اهواز اعزام شده بوديم. من و اسماعيل جزء واحد ديدباني بوديم. پادگان در نزديكي اهواز، جاده‌ي ماه‌شهر بود و از جاده‌ي اصلي فاصله داشت.

گاهي آخر هفته مرخصي 24 ساعته مي‌گرفتيم و به اهواز مي‌آمديم. خانه‌ي ما آن موقع اهواز بود. يك بار عصر جمعه مرخصي‌مان تمام شد و قرار شد برگرديم پادگان. من لباس پوشيدم و آماده شدم، عجله مي‌كردم كه پيش از تاريكي به پادگان برسيم. جاده‌ي فرعي پادگان كم‌تردد بود و اگر ديروقت مي‌رسيديم براي رسيدن به پادگان اذيت مي‌شديم و بايد كيلومترها پياده مي‌رفتيم.

اسماعيل سرگرم كمك كردن در كارهاي منزل بود. هرچه من عجله داشتم او آرام بود و بردبار. حتي من عصباني شدم و اسماعيل در مقابل با آرامش مرا نصيحت كرد و گفت:

اگر ما به ديگران كمك كنيم، خدا هم به‌ما كمك مي‌كند. نگران نباش و به خدا توكل كن!

نزديك غروب بود كه خداحافظي كرديم و راه افتاديم. منزل ما شهرك باهنر بود و عصر جمعه وسيله‌ي تردد مثل تاكسي و اتوبوس كم پيدا مي‌شد. يك مرحله بايد تا سه‌راهي سپيدار مي‌رفتيم. مرحله‌ي بعد از سپيدار تا جاده‌ي اصلي ماه‌شهر و مرحله‌ي سوم تا سر جاده‌ي فرعي پادگان و در مرحله‌ي آخر از ابتداي جاده‌ي فرعي تا پادگان مي‌رفتيم.

تا سه‌راهي سپيدار پياده آمديم. دو سه كيلومتري مي‌شد. در طول مسير اسماعيل گاهي چيزي مي‌گفت و حرفي مي‌زد. من نگران بودم و عجول و او آرام بود و خندان. حتي به‌شوخي و جدي براي اين‌كه حال و هواي مرا عوض كند مي‌گفت: چقدر لباس نظامي به تو مي‌آيد!

از سه‌راهي سپيدار با يك ماشين تا جاده‌ي اصلي ماه‌شهر رفتيم. چند دقيقه‌اي نگذشته بود كه راننده‌ي يك ماشين تويوتا لندكروز نظامي كه متوجه دست بلند كردن ما شده بود، جلوي ما ايستاد. سوار شديم. بعد از سلام و احوال‌پرسي، پرسيديم:

ببخشيد مسير شما كجاست؟

راننده گفت: من مي‌روم پادگان تجلايي، شما كجا مي‌رويد؟

شايد اولين بار بود كه از سر جاده‌ي اصلي يك ماشين ما را تا پادگان مي‌برد.

اسماعيل نگاهي به‌من انداخت و لبخندي زد.

من سرم را پايين انداختم و ياد اين جمله‌ي چند دقيقه‌ پيش او افتادم:

نگران نباش و به‌خدا توكل كن !

  

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 21:30 توسط كورش هاديان|

سه روز از آغاز عمليات بزرگ و بي‌مانند كربلاي 5 مي‌گذشت، در اين سه روز حجم عمليات و آتش خودي و دشمن، بسيار گسترده و تعداد زخمي‌ها و شهدا بالا بود. هر لحظه چشم به‌راه شنيدن خبر تازه‌اي از پيشروي يا عقب‌نشيني نيروهاي خودي يا دشمن و جراحت و شهادت دوستان و همرزمان بوديم.

روز 22 دي‌ماه 1365، بعدازظهر بود، داخل اتاقي از يك ساختمان نيمه‌ويران در نزديكي شلمچه در جمع هفت هشت نفري كه خدمه‌ي يك قبضه‌ي ميني‌كاتيوشا بوديم، نشسته بوديم انار مي‌خورديم، يكي از دوستان وارد شد، يك لحظه اندوه و آشفتگي را در چهره‌اش ديدم، نگران بود، كنار يكي از بچه‌ها نشست و در گوش او چيزي گفت، زمزمه و همهمه در اتاق پيچيد. گويي كسي نمي‌خواست يا نمي‌توانست خبري را كه شنيده با صداي بلند به‌ديگران بگويد، در نهايت يكي از بچه‌ها با صدايي لرزان و گرفته تنها توانست بگويد:

محمدمراد            !

و من يكه خوردم و شوكه شدم!

بي‌اغراق، احساس مي‌كردم دنيا روي سرم خراب شده!

مدتي گذشت تا به‌خود بيايم، بلند شدم و در ميان سكوت سنگين و غمگين دوستان، رفتم داخل حياط، گوشه‌اي كنار ديوار نيمه‌خراب و پر از آثار تير و تركش، كز كردم و به‌ديوار تكيه دادم، صداي توپ و ضدهوايي و غرش هواپيما لحظه‌اي قطع نمي‌شد.

جايي و فرصتي براي اشك ريختن و گريه و زاري نبود، من مسئول يك قبضه‌ي ميني‌كاتيوشا بودم و يكي دو ساعت ديگر بايد حركت مي‌كرديم و به‌نيروهاي عمليات اضافه مي‌شديم.

روحيه‌ي خود و هفت نفري را كه روي قبضه كار مي‌كردند بايد حفظ و تقويت مي‌كردم. در شرايط عادي چنين كاري و به‌دوش كشيدن بار اين مصيبت و مسئوليت،‌سنگين و كشنده است اما در آن اوضاع و احوال با همه‌ي وجود احساس مي‌كرديم كه لطف خدا و ياري او تحمل و ظرفيت ما را به‌گونه‌اي بالا برده تا بتوانيم در برابر اندوه كمرشكن از دست دادن بهترين دوستان و عزيزان تاب بياوريم و با روحيه‌اي قوي به نبرد با دشمني كه ما را ضعيف و شكست‌خورده مي‌خواست و از زمين و زمان بر سر ما آتش مي‌باريد، ادامه دهيم.

هرگز فراموش نمي‌كنم پيش از عمليات كربلاي 5 و پس از انجام ناموفق عمليات كربلاي 4 چند روزي به‌مرخصي رفتيم. محمدمراد به‌مرخصي نيامد و به‌خاطر مسئوليت و وظايف مهم و فراواني كه داشت، در منطقه ماند.

اخلاق و رفتار و حتي ظاهر و چهره‌اش به‌گونه‌اي آشكار تغيير كرده و خبر از اتفاقي مي‌داد كه براي ما مصيبت و براي او پرواز و عروج تا ابديت بود. پيش از اين هم محمدمراد هميشه خوش‌اخلاق و اهل خنده و شادي در جمع دوستان بود. اما آن روزها آرامش و نورانيت عجيبي در رفتار و چهره‌اش موج مي‌زد و اين را به‌روشني احساس مي‌كرديم. حتي زماني كه به‌مرخصي رفتم و يكي از دوستان احوال محمدمراد را پرسيد، تقريباً با اطمينان پاسخ دادم:

محمدمراد هم به‌زودي از ميان ما مي‌رود!

از مرخصي كه برگشتم روز 18 يا 19 دي‌ماه 1365 بود كه محمدمراد را ديدم، آرام و قرار نداشت با هيجان فراوان و به‌لهجه‌ي شيرين لكي گفت:

ِقرار بي ايمشه‌و قي بجري

يعني قرار بود امشب عمليات آغاز شود.

من تعجب كردم و پرسيدم چطور بدون مقدمه و آمادگي؟

گفت اتفاقاً از اين نظر كه عراق انتظار حمله‌ را ندارد، موقعيت مناسبي است.

گمان مي‌كنم اين آخرين ديدار من با محمدمراد بود.

چند ماه گذشت.

فروردين 1366 ، عمليات كربلاي 10 در منطقه‌ي ماووت عراق نزديك شهرهاي سردشت و بانه، آغاز شد. روز 26 فروردين همراه دوست بسيار خوبم، احمد ابراهيمي، به‌عنوان يك تيم ديدباني همراه چند نفر از واحدهاي ديگر راهي خط‌مقدم شديم. هنوز مسافتي تا مقصد مانده بود كه گلوله‌هاي خمپاره‌ي عراق ما را هدف قرار داد. يك لحظه احساس كردم نيرويي قوي مرا بلند كرد و به‌زمين كوبيد. نه دردي احساس كردم و نه صدايي شنيدم. فقط حس كردم پاهايم سنگين شده و نمي‌توانم از جا بلند شوم. بدون هدف، خودم را روي زمين مي‌كشيدم.

در اين حين دوستم احمد به‌سرعت به‌طرف من آمد و وقتي متوجه شد زخمي شده‌ام، باعجله راننده‌ي آمبولانس را صدا زد. غير از من يك نفر ديگر هم از جمع شش – هفت نفري ما زخمي شده بود. چفيه‌ام را كه به پيشاني بسته بودم، باز كردم و احمد آن را روي زخم كمرم بست. ما را سوار آمبولانس كردند. جاده تازه احداث شده بود و عملاً جاده نبود. راه باريك و ناهمواري بود كه يكي دو روز گذشته لودرها تا پاي كوه باز كرده بودند. آمبولانس به‌سختي و البته به‌سرعت حركت مي‌كرد.

آمبولانس در اولين بيمارستان صحرايي ايستاد. زخم مرا موقتاً پانسمان كردند. براي جلوگيري از خون‌ريزي نتوانستند كاري بكنند و قرار شد به بيمارستان بانه اعزام شوم. همراه يك مجروح ديگر با يك آمبولانس ما را به بانه فرستادند. هواپيماهاي عراقي به‌شدت منطقه و به‌ويژه جاده را بمباران مي‌كردند. هواپيما در سطح پايين پرواز مي‌كرد و آمبولانس ما با زحمت بسيار توانست به‌سلامت از بمباران بگريزد و حتي يك بار براي فرار از بمباران، از جاده منحرف شد و چيزي نمانده بود كه در دره سقوط كنيم.

هر لحظه كه مي‌گذشت احساس ضعف بيش‌تري مي‌كردم. تركش به كمرم خورده بود و زخم عميق و خون‌ريزي شديد. كم‌كم حس مي‌كردم چشم‌هايم را هم به‌زحمت مي‌توانم باز كنم.

در بيمارستان بانه به‌محض اين‌كه پزشك بالاي سرم آمد، گفت فشار خون را بگيريد. پرستار فشار خون را گرفت. با همه‌ي ضعف و بي‌حالي، چشمم را باز كردم و از پرستار پرسيدم: فشار خونم چند است؟

پرستار گفت: چهار و نيم !

بلافاصله تزريق خون و سرم را آغاز كردند و پاهايم را بالا گرفتند تا خون به مغز برسد. خطر رفع شده بود. احساس مي‌كردم تا يك‌قدمي مرگ رفته و بازگشته‌ام.

غروب همان روز مرا از بيمارستان صلاح‌الدين ايوبي بانه به سقز و روز بعد به بيمارستان ابن‌سيناي تبريز اعزام كردند. شب اولي كه در بيمارستان تبريز بستري شدم، دوست عزيز و شهيد بزرگوار محمدمراد را كه بيش از سه ماه از شهادتش مي‌گذشت، در عالم خواب و رؤيا ديدم. من چيزي نگفتم، اما او يك جمله‌ي كوتاه گفت و رفت.

محمدمراد گفت: قرار بود تو هم بيايي !

و من زماني مفهوم اين جمله‌ي محمدمراد را بيش‌تر و بهتر فهميدم كه روزهاي بعد خبر شهادت عزيزاني هم‌چون اسماعيل هاديان و پرويز پرويزپور را شنيدم.

و امروز كه بيست و پنج سال از آن ماجرا مي‌گذرد، من هنوز در حسرت آن روزها افسوس مي‌خورم و آه مي‌كشم كه چگونه در نتيجه‌ي بي‌لياقتي، از خيل دوستان جا ماندم و از كاروان شهيدان جدا افتادم.

 

چون بيوگان ننگ سلامت ماند بر ما                              تاوان اين خون تا قيامت ماند بر ما

 

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 20:7 توسط كورش هاديان|

 

اين چند جمله را درباره‌ي دوست عزيز و گران‌قدري مي‌نويسم كه از نگاه من نمونه‌ي فداكاري و فروتني و محبت و وفاداري است.

اين چند كلمه را درباره‌ي جانباز فداكاري مي‌نويسم كه بيست‌وپنج سال است با زخم جان‌كاه تركش و درد و رنج بي‌پايان آن دست‌وپنجه نرم مي‌كند و تا آن‌جا كه من شاهد بوده‌ام، به‌جاي گله و شكايت و آه و ناله، در ناملايمات صبر و تحمل پيشه كرده و همواره شكر خدا را به‌جاي آورده است.

اين چند جمله را درباره‌ي دوست بسيار وفادار و بي‌نهايت مهرباني مي‌نويسم كه بي‌اغراق در پاي‌بندي به دوستي و رسم مهمان‌نوازي، كم‌نظير است.

اين چند واژه را درباره‌ي دوست عزيزي مي‌نويسم كه راه‌ و رسم صداقت و يك‌رنگي را از او آموخته‌ام.

آن‌ها كه مرا مي‌شناسند مي‌دانند كه اهل اغراق و مبالغه‌ و تعريف و تمجيد بي‌جا نيستم و من كه قباد را مي‌شناسم مي‌دانم كه او نيز مشتاق شنيدن اين جملات نيست و چه بسا كه آن‌چه مي‌نويسم، رنجش او را در پي داشته باشد.

اين چند كلمه را به اين مناسبت نوشتم كه اين روزها دوست بسيار ارزش‌مندم «قباد سيفي» جانباز سرافراز و گمنامي از سرزمين قهرمان‌پرور اردبيل، بار ديگر در بيمارستان بستري شده است.

وقتي از زبان خودش و به‌طور ناگهاني شنيدم كه معالجات چندين و چندساله روي پايش بي‌ثمر بوده و پس از سال‌ها درد و رنج، يك پايش را قطع كرده‌اند و به‌قول خودش امانت را به صاحبش برگردانده بي‌اغراق بر حقارت خويش و بر ميدان‌داري برخي مدعيان دروغين ارزش‌هاي جبهه و جنگ كه اين روزها قيل و قال گوش‌خراش و دل‌آزارشان، جان‌هاي پاك جانبازان گمنام و حقيقي مانند قباد را به‌سختي آزار مي‌دهد، افسوس بسيار خوردم.

اين چند كلمه‌ي ناقابل را براي قباد نوشتم تا بداند و مطمئن باشد كه در وانفساي اين روزگار كج‌مدار، آن‌چه از دل و جان و خاطر و انديشه‌ي ما نخواهد رفت، نام و ياد بزرگواراني چون اوست كه بر گردن اين ملت و اين كشور حق حيات دارند.

اين چند كلمه را نوشتم و مي‌دانم كه هزاران كلمه مانند اين نيز ذره‌اي از حق جانبازان ايثارگر و بي‌ادعايي مانند قباد را ادا نخواهد كرد.

اين چند كلمه را براي دل خودم نوشتم،

براي تسكين دل‌تنگي خودم،

و براي قباد سيفي،

قهرمان متانت و بردباري!

 

نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 23:58 توسط كورش هاديان|

 

 درباره‌ي شهيدان چه مي‌توان گفت جايي كه كلام درخشان و جاودان آن پير فرزانه و آن عزيز سفركرده براي هميشه در گوش جان ما و در بلنداي تاريخ طنين‌انداز است كه شهيدان در قهقهه‌ي مستانه‌ي خود عند ربهم يرزقون‌اند.

و چه مي‌توان گفت درباره‌ي مردان بزرگ و بزرگواري كه از چرب و شيرين دنيا گذشتند و نقد جان در طبق اخلاص و جان شيرين بر سر پيمان حق گذاشتند.

در سالگرد عمليات كربلاي پنج و عروج خونين شهيد محمدمراد گراوند، ياد آن عزيز، خاطرات ماندگار حادثه‌ها و حماسه‌هاي هشت سال دفاع مقدس را بار ديگر در دل و جان ما زنده مي‌كند و نسل جوان و جستجوگر امروز را با جوانان ديروز و مدافعان ايثارگر انقلاب پيوند مي‌دهد.

محمدمراد، مانند ديگر همراهانش، يك بسيجي بود! يك جوان مسلمان و انقلابي!

جواني كه احساس مي‌كرد بايد براي دفاع از مرزهاي كشور و باور خويش از خواسته‌ها و تعلقات شخصي و فردي بگذرد و به‌ميدان بيايد و چنين كرد!

تمام مسئله همين است! ساده و بدون پيچيدگي!

در پي نام و نان و عنوان نبود!

دلسوز بود و زحمت مي‌كشيد! با همه‌ي توان! در هر زمان و مكان! با همه‌ي وجود!

مهربان بود! با همه! با همرزمان و هموطنان خود، حتي با بيگانگان و اسيران!

هرگز نديدم از دشنام و كينه و انتقام سخن بگويد! با اين‌كه صحنه، صحنه‌ي جنگ و كشتار و خون‌ريزي بود!

چفيه‌اي اگر به‌گردن مي‌آويخت، حقيقتي روشن پشت آن بود!

با اين‌كه مي‌توانست اما نخواست از متاع اين دنيا چيزي و تعلّقي داشته باشد،

مسئوليتي هم اگر داشت، به‌معناي حقيقي كلمه، مسئوليت بود،

يعني انجام وظيفه با همه‌ي وجود و بدون چشم‌داشت و منّت و تكبر و سوءاستفاده و تظاهر و دروغ!

همه‌ي سرمايه‌ي او كه پاس‌داشت آن هم‌چون ميراثي گران‌سنگ وظيفه‌ي امروز و فرداي ماست، اخلاق، اخلاص، تقوا، روشن‌بيني و صداقتي است كه او را واداشته بود تا بي‌ريا و بي‌تظاهر خود را وقف كشور و انقلاب كند.

آن روزها، دي‌ماه 65 ، كه آخرين روزهاي حضور و حيات ظاهري محمدمراد در ميان ما بود، اخلاق و رفتار و حتي ظاهر و چهره‌اش خبر از اتفاقي مي‌داد كه براي ما مصيبت و براي او پرواز و عروج تا ابديت بود. پيش از اين هم محمدمراد، بردبار و خوش‌اخلاق و اهل خنده و شادي در جمع دوستان بود. اما آن روزها آرامش و نورانيت عجيبي در رفتار و چهره‌اش موج مي‌زد.

آن روزِ زمستاني شملچه و كربلاي پنج كه محمدمراد را از دست داديم هرگز گمان نمي‌كرديم در برابر بار سنگين اين مصيبت، تاب بياوريم:

ما را به سخت‌جاني خود اين گمان نبود!

اما در آن اوضاع و احوال، با همه‌ي وجود احساس مي‌كرديم كه لطف خدا و ياري او، تحمل و ظرفيت ما را به‌گونه‌اي بالا برده تا بتوانيم در برابر اندوه كمرشكن از دست دادن بهترين عزيزان تاب بياوريم و با روحيه‌اي قوي به نبرد با دشمني كه ما را ضعيف و شكست‌خورده مي‌خواست و از زمين و زمان بر سر ما آتش مي‌باريد، ادامه دهيم.

ما يكي از بهترين دوستان و همرزمان و لشكر 57 ابوالفضل(ع) مسئول ديدباني و بي‌اغراق بهترين ديدبان و يكي از دلسوزترين و مخلص‌ترين و فداكارترين نيروهاي خود را از دست داده بود و من به‌جرأت شهادت مي‌دهم حتي امروز كه 24 سال از شهادت محمدمراد عزيز مي‌گذرد، ضايعه‌ي فقدان او هنوز جبران نشده و جاي محمدمراد در ميان ما هم‌چنان خالي است.

امروز 24 سال از آن روز كه محمدمراد را از دست داديم و براي هميشه از درك نعمت همراهي‌اش محروم شديم، مي‌گذرد. غم و اندوهي اگر هست براي ما و به‌حال ماست نه براي او كه با شهادت جاودانه شد.

اندوه و اسف براي ماست اگر ندانيم و نينديشيم و تأمل نكنيم كه محمدمراد و امثال محمدمراد چه مي‌گفتند و چه مي‌خواستند.

افسوس براي ماست اگر اين عزيزان را آن‌گونه كه شايسته و بايسته است به فرزندان اين آب و خاك و به نسل‌هاي امروز و فردا نشناسانيم يا به‌گونه‌اي غيرواقعي معرفي كنيم.

و خدا نياورد آن روز را كه در نتيجه‌ي بي‌مسئوليتي و سهل‌انگاري و تنگ‌نظري ما، در برابر نام و تصوير هر شهيد، نشانه‌اي از سوال و ابهام براي نسل‌هاي امروز و فردا قرار گيرد و فرزندان اين آب و خاك را از بهره‌مندي از ذخيره‌ي حقيقي و ارزش‌مند ميراث معرفتي و اخلاقي شهيدان محروم سازد.

امروز كم‌ترين وظيفه‌ي ما معرفي چهره‌ي درخشان اين شهيدان عزيز به جوانان پاك و مخلصي است كه در گوشه‌گوشه‌ي اين ديار، در جستجوي يافتن نامي و نشاني از پيش‌كسوتان عرصه‌ي جهاد و شهادت و تشنه‌كامِ نوشيدن جرعه‌اي از زلال يادهاي نيك آن روزهاي ناب، به‌هر سو گام برمي‌دارند و اي بسا كه در اين مسير به‌دام متظاهراني بيفتند كه به نام هشت سال دفاع مقدس و به‌كام خودخواهي و رياكاري خويش، جوان پاك‌ضمير ما را به سكه‌ي جعل و نسخه‌ي بَدَل مي‌فريبند!

راه شهيدان و راه محمدمراد، روشن است،

تلاش و فروتني و صداقت و مردم‌داري و حركت در مسير ماندگار امام و انقلاب!

و در اين راه پراميد،

نام شهيدان بر تارك آسمان دل و جان ما مي‌درخشد،

درخششي جاودان و راهنما!

مثل ستاره‌هاي روشنِ راه!

 

 

سمت راست شهید محمدمراد گراواند، سمت چپ سیدمروتعلی والی پور

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 23:6 توسط كورش هاديان|

 

 هر سال 31 شهريور كه از راه مي‌رسد خاطره‌ي آغاز جنگ و حمله‌ي ارتش عراق به كشور و سرزمين ما زنده مي‌شود. خاطره‌اي كه در بطن خود تصاوير و ابعاد گوناگون و متفاوتي دارد. وجوه زشت و زيبا، جنبه‌هاي تلخ و شيرين و ابعاد تيره و روشن.

در حقيقت موضوع جنگ تحميلي و دفاع مقدس آن‌چنان مهم، حياتي، عظيم و پيچيده است كه تبيين وتشريح ابعاد فراوان و چندگانه‌ي آن نيازمند زمان، توان و امكان فراواني است تا بر پايه‌ي نتايجي كه از بازبيني صحنه‌هاي مختلف آن به‌دست مي‌آيد، نمايي به نسبت كامل و جامع از موضوع ارائه شده و هم‌چون ذخيره‌اي گران‌قدر و منبعي ارزش‌مند و بي‌پايان از تجارب تلخ و شيرين و نكته‌هاي درس‌آموز و يافته‌هاي شوق‌انگيز در نگاه به فردا و ترسيم چشم‌انداز آينده‌ي كشور و ملت، مدنظر و محل توجه و مورد عنايت قرار گيرد.

يكي از ويژگي‌هايي كه دفاع مقدس هشت ساله را به‌گونه‌اي بارز از موارد مشابه متمايز مي‌سازد، پيچيدگي و چندوجهي بودن آن است. وجود چنين خصلتي اين زمينه را فراهم مي‌آورد تا صاحبان ديدگاه‌ها و آرا و نظرات گوناگون بتوانند هر يك از منظري خاص به بررسي و تجزيه و تحليل ابعاد مختلف جنگ تحميلي پرداخته و هر كدام به تبيين بخشي از موضوع و مسئله بپردازند.

از منظر اعتقادي جنگ يعني آزمايشي براي آنان كه ايمان و عمل صالح و جهاد در راه خدا و عمل به وظايف شرعي و پيروي از پيشوايان ديني و مذهبي را سرلوحه‌ي برنامه‌ي زندگي خود قرار داده‌اند.

از زاويه‌ي ملي و ميهني جنگ يعني آزموني براي آنان كه دفاع از سرزمين و كشور و خانه و كاشانه و وجب به‌وجب مرزهاي ايران در انديشه و گفتار و رفتارشان جايگاهي ويژه دارد.

از نگاه سياسي جنگ يعني تجربه‌ي پايداري يك نظام و حكومت تازه‌تأسيس و نوپا در ميان هجوم و فشار همه‌جانبه‌ي قدرت‌مندترين قطب‌ها و باندهاي قدرت دنيا

از ديدگاه اجتماعي جنگ يعني امتحان ترجيح منافع و مصالح جمعي و كشوري بر خواسته‌ها و تعلقات فردي و صنفي و گروهي در سطح اقشار، اصناف، گروه‌ها، جريان‌ها و اجزاي گوناگون جامعه

از جنبه‌ي اقتصادي جنگ يعني ابتلا به برخي محدوديت‌ها و محروميت‌ها و از سر گذراندن دشواري‌ها و رويارويي با تحريم و كمبود و به هم خوردن توازن و تعادل معمول در نظام اقتصادي

از بعد فرهنگي جنگ يعني خلق و پيدايش صفحه‌اي نوين از ادبيات و فرهنگ و هنر ديني و ملي و حماسي كه سرشار از ويژگي‌ها و جنبه‌هاي بديع، شگفت، جذاب و اثرگذار است.

از نگاه تاريخي جنگ يعني قطعه‌اي روشن، درخشان، افتخارآميز و بي‌مانند در تاريخ و سرگذشت اين سرزمين و اين ملت

مي‌توان و بايد هزاران واژه و جمله در توصيف و تحليل جنگ بر زبان جاري كرد و بر كاغذ نگاشت.

مي‌توان و بايد صدها و هزاران تصوير گويا و اثرگذار از صحنه‌هاي گوناگون و فراوان جنگ عرضه كرد.

مي‌توان و بايد درباره‌ي جنگ كتاب‌ها نوشت و فيلم‌ها ساخت و داستان‌ها پرداخت.

مي‌توان و بايد جنگ را متعلق به قشر و صنف و شخص خاصي ندانست و تمام ملت و كشور را در آن دخيل شمرد.

مي‌توان و بايد زيباترين زبان و گوياترين بيان و شيواترين قلم را در تشريح مفاهيم دفاع مقدس به‌كار گرفت.

مي‌توان گفت:

جنگ يعني صحرا صحرا ستم متجاوز!

جنگ يعني دريا دريا پايداري ملت!

جنگ يعني قطره قطره خون شهيد!

جنگ يعني ذره ذره دردهاي بي‌پايان جانباز!

جنگ يعني لحظه لحظه غربت واسارت آزاده!  

جنگ يعني تاول تاول زخم شيميايي!

جنگ يعني خاطرات تلخ و اندوه‌بار و يادهاي شيرين و شاد!

جنگ يعني قرباني شدن يك نسل براي آينده!

جنگ يعني تقديم مال و جان براي نگاه‌باني از آرمان!

جنگ يعني لالايي استواري مادر در گوش جان فرزند!

جنگ يعني پاسداري از هزاران سال تاريخ و هويت!

جنگ يعني تنهايي يك ملت در برهوت نامردي و نامردمي دنياي امروز!

جنگ يعني فرياد بلند مظلوميت مردمي سربلند!

جنگ يعني تمام پليدي دنياي زر و زور و تزوير!

جنگ يعني آخرين سوسوي بينايي چشمان مادر در انتظار فرزند!

جنگ يعني گريه‌هاي نيم شب كودك از دوري پدر!

جنگ يعني سينه‌هاي ستبر، گردن‌هاي افراشته، چشمان بيدار و سرهاي بلند!

جنگ يعني عمق عاطفه، بلنداي بردباري، اوج ايثار، متن مردانگي!

جنگ يعني آوارگي و غربت و هجرت!

جنگ يعني پيوند پاك رهبر و ملت!

جنگ يعني سنگر و سجاده و سكوت و نماز و راز و نياز!

جنگ يعني گرسنگي، تشنگي، يعني پاهاي يخ‌زده از سرما يعني صورت‌هاي سوخته از گرما!

جنگ يعني پيوند تفنگ و انديشه و قلم و ايثار و ايمان و اخلاص و عشق!

جنگ يعني انتظار گم‌شدگان بي‌پيكر و پيكرهاي بي‌نام و سرداران گمنام!

جنگ يعني دين من و تو به اين آب و خاك!

جنگ يعني بهاي استقلال و آزادي!

و امروز از وراي سال‌هاي سخت پشت سر، جنگ يعني تصوير روشن ماندگاري يك ملت!

و مي‌توان گفت جنگ يعني اين كه من و تو بخوانيم و بدانيم و گذشته را از ياد نبريم و اين سنت تغييرناپذير تاريخ را به‌خاطر بسپاريم كه: هر چه از ياد رود تكرار مي‌شود.

تمام اين‌ها عرصه‌ها و صحنه‌ها و ابعاد و جوانبي از جنگ تحميلي و دفاع مقدس در برابر تجاوز بيگانه است اما به‌هيچ روي تمام آن نيست.

جنگ، عصاره‌ي هويت چندلايه و تاريخ هزاران ساله‌ي ماست!

 

 

نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 15:22 توسط كورش هاديان|


 اگر اشتباه نكنم اواخر بهمن يا اوايل اسفند 1365 بود، يك گروه كم‌تر از ده نفر از شلمچه راهي پادگان شهيد تجلايي در نزديكي اهواز شديم. من و اسماعيل از واحد ديدباني بوديم و ديگر همراهان از واحدهاي خمپاره و ميني‌كاتيوشا و ديگر واحدها. غير از ما از تيپ و لشكرهاي ديگر هم از جمله از خوزستان و گيلان و مازندران و فارس و يزد هم كساني در اين دوره‌ي آموزشي شركت داشتند.

اگر درست به‌خاطر بياورم از بچه‌هاي لشكر 25 كربلا(مازندران) دوستاني به نام‌هاي حسين‌علي مقدسي، حجت‌الله مصلحي، محمود رنج‌كش و محمدباقر سلماني حضور داشتند. از لشكر 7 ولي‌عصر خوزستان تنها يك نفر به نام عظيم پذيرش اهل دزفول را به‌ياد دارم.

اسفند خوزستان و اهواز مثل فروردين و ارديبهشت مناطق سردسير است، هوايي كاملاً بهاري و دل‌نشين!

به پادگان كه رسيديم كارهاي مقدماتي انجام شد و مستقر شديم و برنامه‌ي آموزشي يك‌ماهه از روز بعد آغاز شد.

وقت ما از صبح تا غروب با كلاس‌هاي مختلف تقريباً پر بود و وقت آزاد چنداني نداشتيم.

يك روز مسئولان پادگان اعلام كردند كه در نظر دارند بين نيروهاي آموزشي مسابقه‌ي دو برگزار كنند.

اسماعيل جزء اولين نفراتي بود كه براي شركت در مسابقه ثبت‌نام كرد. يادم نمي‌آيد درباره‌ي حضور در مسابقه با هم گفتگو كرديم يا نه، اما از يك‌سو نگران بودم كه با وجود اين‌كه يك پايش قبلاً تير خورده و ناراحتي دارد، چگونه مي‌خواهد در مسابقه‌ي دو شركت كند و از سوي ديگر به اين فكر مي‌كردم كه اسماعيل هميشه همان روحيه‌ي جسارت و دوندگي و سرزندگي را همراه خود دارد و مشكل جسمي نتوانسته است در روح بلند و اراده‌ي استوار او خللي وارد آورد. 

قبلاً هم در دوران دبيرستان در چند رشته‌ي مختلف ورزشي از جمله فوتبال و پينگ‌پنگ شركت كرده و مقام آورده و جايزه گرفته بود. در اين دو رشته بسيار عالي و حرفه‌اي بازي مي‌كرد.

مسايفه‌ي دو در پادگان برگزار شد. من، نمي‌دانم به‌ چه علت، شركت نكردم اما وقتي در كنار تعدادي از دوستان به تماشاي مسابقه و تشويق شركت‌كنندگان و به‌ويژه اسماعيل ايستادم و او را ديدم كه نفس‌زنان و عرق‌ريزان مسافت نسبتاً طولاني را طي كرده و با وجود احساس ناراحتي در ناحيه‌ي پا خود را به خط پايان رساند، 

با همه‌ي وجود از خودم خجالت كشيدم و به همت اسماعيل آفرين گفتم!


 

نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 0:26 توسط كورش هاديان|


 

اين روزها گاهي افسوس مي‌خورم كه چرا از آن روزهاي بي‌مانند كه بي‌گمان هرگز تكرار نخواهد شد؛

و از آن شهيدان عزيز، عكس‌ها و تصاوير و نوشته‌ها و يادگارهاي بيشتري ندارم!

و در برابر اين حسرت، خود را تسكين مي‌دهم به اين‌كه نام و ياد آن روزها و آن عزيزان با ما و راه ماندگارشان پيش روي ماست!

گمان مي‌كنم اگر تلاش كنيم با تداوم راه‌شان، نام‌شان را به‌گونه‌اي حقيقي، زنده نگاه داريم، افسوس و حسرت‌مان از نبودن آن‌ها اندكي كاسته خواهد شد!

اما تأسف و افسوس واقعي آن‌جاست كه تصوير و سيمايي ديگرگون از آن‌چه آن بزرگواران بودند، به مخاطب امروزي عرضه كنيم!

تصويري كه انطباقي با واقعيت ندارد!

به‌عكس! نمايي وارونه از آن‌چه بوده عرضه مي‌كند!

محمدمراد، مانند ديگر همراهانش، يك بسيجي بود! يك جوان!

جواني كه احساس مي‌كرد بايد براي دفاع از مرزهاي كشور و باور خويش از خواسته‌ها و تعلقات شخصي و فردي بگذرد و به‌ميدان بيايد و چنين كرد!

تمام مسئله همين است!

ساده و بدون پيچيدگي!

در پي نام و نان و عنوان نبود!

دلسوز بود و زحمت مي‌كشيد! با همه‌ي توان! 

در هر زمان و مكان! با همه‌ي وجود!

مهربان بود! با همه! با همرزمان و هموطنان خود، حتي با اسيران!

هرگز نديدم از دشنام و كينه و انتقام سخني بگويد! با اين‌كه صحنه، صحنه‌ي جنگ و كشتار و خون‌ريزي بود!

چفيه‌اي اگر به‌گردن مي‌آويخت، حقيقتي روشن پشت آن بود!

دكان ريا و تزوير و به‌رخ كشيدن و بر سر ديگران كوفتن باز نكرده بود!

اين روزها گاه دلم مي‌گيرد و اندوهي بزرگ بر وجودم مي‌نشيند!

از آن‌چه گاه به نام بسيج و بسيجي به نسل امروز نشان مي‌دهيم و معرفي مي‌كنيم!

از برخي گفتارها و رفتارها به نام بسيجي و به كام خودخواهي و رياكاري برخي متظاهران عوام‌فريب!

كاش آن‌قدر غيرت و مردانگي داشتيم كه نام و ياد و راه بسيج را دست‌مايه‌ي قدرت‌طلبي و فزون‌خواهي خويش نمي‌ساختيم!

اين روزها گاه دلم مي‌گيرد از چفيه‌هايي كه بوي تعفن ريا و مردم‌فريبي و مقدس‌مآبي‌شان، دل و جان خلق خدا را آزار مي‌دهد!

اين روزها رواج سكه‌ي جعل و نسخه‌ي بدل، تشخيص را بر مخاطب پاك‌دلي كه نسخه‌ي حقيقي را نديده، دشوار كرده است!

سوگند به‌خداي لحظه‌هاي سحر و افطار!

سوگند به نورانيتي كه در روزهاي پيش از شهادت، در چهره و سيماي محمدمراد موج مي‌زد!

سوگند به صداقت، اخلاص، گمنامي، سخت‌كوشي، فروتني و مردم‌داري محمدمراد!

كه اين روزها به نام بسيج و جبهه و جنگ و شهيدان، دروغ فراوان مي‌گويند و بساط فريب گسترده‌اند!

اما نسل امروز بداند؛

چفيه‌ي محمدمراد، آلوده‌ي تظاهر نبود!

 

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 17:16 توسط كورش هاديان|

 

از پاييز 65 به‌آرامي و بي‌سروصدا نقل و انتقال نيرو به جبهه‌هاي جنوب آغاز شده بود و ادامه داشت. ما هم بخشي از نيروهايي بوديم كه بايد در جنوب مستقر مي‌شديم. مدتي در منطقه‌ي جفير بوديم، صحبتي از عمليات در ميان نبود، هرچه بود پنهان‌كاري بود براي غافل‌گيري دشمن!

يادم مي‌آيد يكي از فرماندهان گروهان كه سر خود كلاس آموزش تشكيل داده بود، مورد توبيخ شديد فرماندهان بالاتر قرار گرفت. حق نداشتيم كوچك‌ترين تجمعي در فضاي باز تشكيل دهيم.

واحد ما ميني‌كاتيوشا بود و با واحد ديدباني كه شهيد محمدمراد گراوند مسئول آن بود، جزء يك گردان بوديم. گاهي شب‌ها يك‌جا جمع مي‌شديم و صحبت مي‌كرديم.

محمدمراد خوش‌صحبت بود و خون‌گرم! خنده هميشه همراهش بود! خاطراتش از گذشته و زندگي شخصي و سختي‌ها و خوشي‌‌ها و عمليات‌هاي جبهه تمام‌شدني نبود! در هر جمعي كه حضور داشت، محفلي گرم و خودماني شكل مي‌گرفت و به‌دور از غيبت و دروغ و سخنان لغو و بيهوده، خاطره‌گويي و صحبت و خنده و بحث درباره‌ي اوضاع كشور و جنگ و آينده گرمابخش مجلس بود!

در ميان دوستان، محمدمراد هنر تقريباً منحصربه‌فردي داشت و آن خواندن آواز به شكل مخصوص و به لهجه‌ي لكي بود. آوازي كه در اصطلاح محلي به آن «مور» يا «دنگ» مي‌گويند. صداي دل‌نشين محمدمراد كه سوزوگدازي ويژه داشت و بر دل مي‌نشست با اشعار لكي كه آن‌ها را در دفترچه‌اي مخصوص يادداشت كرده بود، شب‌ها در جمع دوستان، به‌راستي صفايي كم‌نظير به جمع مي‌بخشيد و گاه اشك‌ها را جاري مي‌كرد!

غروب كه گاه دل مي‌گيرد و اندوه بر جان مي‌نشيند، نماز و دعا و ذكر خدا، به انسان آرامش مي‌بخشد. گاهي نماز كه مي‌خوانديم از محمدمراد مي‌خواستيم كه براي‌مان بخواند و او فروتنانه و دوستانه گوشه‌اي مي‌نشست و دست راستش را كنار صورتش مي‌گرفت و آواز سر مي‌داد.

گاهي كه به‌ياد دوستان شهيد مي‌افتاد، اشك در چشمانش جمع مي‌شد و با بغض و اندوه كه اشك همه‌ي ما را درمي‌آورد اين شعر لكي را به‌شكل «مور» مي‌خواند:

 بي‌سيم بي‌سيمَ بي‌سيم چوكيايه!

بي‌سيم نُخت مَكي يَكي كُشيايه!

(مضمون شعر: بي‌سيم روي زمين افتاده و صدايي از آن به‌گوش مي‌رسد كه مي‌گويد يكي كشته شده است.)

 روزي يكي از بچه‌هايي كه اهل لرستان نبود و با اين سبك و سياق آواز آشنايي نداشت، بعد از نماز از محمدمراد مي‌پرسد كه اين‌كه شما مي‌خوانيد چيست؟ و او به‌شوخي پاسخ مي‌دهد:

اين تعقيب نماز عشا است!

 

شهید محمدمراد گراوند و نوذر پرسم، پاییز 62 ، پاسگاه زید

تصویری از شهید محمدمراد گراوند(سمت راست) و دوست خوبم نوذر پرسم، پاییز ۱۳۶۲ پاسگاه زید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 0:52 توسط كورش هاديان|

 

نوروز 66 بود. حال و هواي پادگان نشان مي‌داد كه بايد براي يك عمليات آماده شويم. دسته‌بندي‌ و تقسيم نيرو انجام مي‌شد.

ما كه دسته‌ي ديدباني بوديم به چند تيم دونفره تقسيم شديم، تيم‌هاي دونفره هم دو دسته شدند:‌

يك دسته ماندني در پادگان؛

و دسته‌ي دوم اعزامي به منطقه‌ي عمليات!

يك روز جمعي از دوستان به پيشنهاد فرماندهي با يك‌دستگاه ميني‌بوس راهي روستاي كل‌سرخ در نزديكي كوهدشت شديم تا بر سر قبر دوست و هم‌رزم عزيزمان، محمدمراد گراوند، كه مسئول ديدباني لشكر بود و به‌تازگي در عمليات كربلاي 5 به‌شهادت رسيده بود، فاتحه‌اي بخوانيم و با خانواده‌ي آن شهيد ديدار كنيم.

هوا بهاري بود، جمع ما هم صميمي، اسماعيل در ميان جمع، بي‌اغراق مي‌درخشيد.

به‌تجربه براي‌مان ثابت شده بود شهيدان، از چند روز پيش از شهادت، صورت و سيماي‌شان عجيب نوراني مي‌شود و اسماعيل چنين بود!

بر سر قبر شهيد محمدمراد و در جمع دوستان و خانواده و بستگان آن شهيد، اسماعيل چند كلمه‌اي صحبت كرد،

كوتاه اما زيبا و عميق، از شهادت گفت،

گويي حكايت نفس مي‌كرد!

در پادگان، دسته‌بندي‌ها كه انجام شد، اسماعيل متوجه شد مسئولان گردان عمداً او را در رديف نفراتي قرار داده‌اند كه بايد در پادگان بماند و به‌همين خاطر آرام و قرار نداشت و شديداً ناراحت بود. به‌دنبال راهي مي‌گشت كه بتواند همراه نيروهاي اعزامي به منطقه‌ي عمليات بيايد. اسماعيل جانباز و دانشجوي پزشكي بود و مسئولان سعي مي‌كردند تا آن‌جا كه ممكن است اجازه ندهند در جايي كه احتمال خطر هست، حاضر شود.

روز اعزام، ولوله‌اي بود و همهمه‌اي!

بايد خداحافظي مي‌كرديم!

يادم نمي‌آيد او چه گفت و من چه گفتم!

شايد به‌زبان چيزي به همديگر نگفتيم!

به او كه نگاه مي‌كردم، با اين‌كه قرار نبود به عمليات بيايد،

اما تقريباً مطمئن بودم كه شهادت، او را نيز از جمع ما جدا خواهد كرد!

همين حالت را چند ماه پيش در صورت و سيماي شهيد محمدمراد نيز ديده بودم!

ما و جمعي از هم‌رزمان رفتيم و او و گروهي ديگر ماندند!

هرچند در عمل، اين حالت به‌عكس شد و او رفت و ما مانديم!

چند روز گذشت، عمليات آغاز شد و روز 26 فروردين من زخمي شدم و با آمبولانس مرا به بانه و سقز و بعد هم تبريز اعزام كردند. اين چند روز از همه جا بي‌خبر بودم، از تبريز با قطار به تهران اعزام شدم و در فرودگاه مهرآباد چند روزي منتظر پرواز نظامي تا به اهواز برويم.

يازده روز از زخمي شدنم گذشته بود كه با يك جفت عصا و يك پرونده‌ي پزشكي به‌خانه رسيدم،

فضاي خانه عادي نبود، حالت چشم‌ها نشان مي‌داد كه اشك زيادي ريخته‌اند و البته چيزي را از من پنهان مي‌كنند!

محمد، برادر كوچكم كه الآن براي خودش مردي شده، با زبان و خصلت كودكانه حقيقت را گفت:

اسماعيل شهيد شده!

 

پي‌نوشت: شهيد اسماعيل هاديان(پسرعموي من) جانباز، طلبه و دانشجوي پزشكي دانشگاه اصفهان بود و در 25 فروردين 1366 در منطقه‌ي ماووت عراق به‌شهادت رسيد.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 6:8 توسط كورش هاديان|


آخرين مطالب
» در سالگرد شهید اسماعیل هادیان ! به یاد همه‌ي شهیدان
» خاطره‌اي از اسماعيل: نگران نباش، به‌خدا توكل كن!
» محمدمراد گفت: قرار بود تو هم بيايي !
» براي «قباد سيفي» قهرمان متانت و بردباري!
» ستاره‌هاي روشنِ راه!
» دفاع مقدس، عصاره‌ي تاريخ و هويت ما !
» آمده بود بماند اما رفت(2) آفرين به اين همت!
» چفيه‌ي محمدمراد، آلوده‌ي تظاهر نبود!
» خاطراتي از شهيد محمدمراد گراوند(1) اين تعقيب نماز عشاست!
» من و اسماعيل و آخرين ديدار!

Design By : Pichak